مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
46
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
نيز ، كمك به تنبلى من كرده بود بعد از جنك تاشكند كه گفتم زانوى چپ من بشدت مجروح شد ، من شقاقلوس نگرفتم و پايم سياه نشد اما بعد از بهبودى از پاى چپ لنگ گرديدم لذا ديگر نميتوانستم مانند گذشته جست وخيز كنم و چون چابكى خود را از دست دادم تمايل نسبت بتنبلى در من پديدار گرديد . در آن روز كه دريافتم شمشير در دو دست من سنگينى مىكند ، به خود نهيب زدم و گفتم اى مرد تنپرور ، اگر يك پاى تو لنگ شده و نميتوانى به چابكى قديم دوندگى كنى و خيز بردارى دستها و بازوان تو بىعيب است و براى چه شمشيربازى و تيراندازى و ساير تمرينهاى جنگى را ترك كردى . اى مرد فراموشكار آيا از خاطر بردهاى كسانى كه بدست تو كشته شدند و امارت و سلطنت آنها به تصرف تو درآمد كسانى بودند كه شمشير نميزدند و تير نمىانداختند و امور قشون خود را معوق و عاطل مىگذاشتند و در نتيجه ، تو بر آنها غلبه كردى . آيا همت تو در زندگى همين است كه مثل حيوانات فقط در فكر خوردن و خفتن باشى و حتى نتوانى يك دهم جدّ خود ( چنگيز ) جهانگشائى كنى . كجا رفت آن آرزوهاى دوره جوانى تو . . . كجا رفت آن عهدها كه با خود ميكردى و ميگفتى جهان را خواهى گرفت و در سراسر جهان يك سكه را كه سكه تو باشد رواج خواهى داد و دنيا با يك ياسا ( يعنى قانون - مترجم ) كه ياساى تو باشد اداره خواهد شد . طورى پشيمان شدم كه تصميم گرفتم در همان ساعت دست از زندگى راحت بكشم و شرط اول اين بود كه از سمرقند و زنهاى زيباى خود دورى نمايم و بروم و در خارج از شهر ، در بيابان زندگى كنم . امر كردم كه اسب مرا بياورند و گفتم در نقطهاى واقع در شش فرسنگى سمرقند اردوگاه برپا كنند . وقتى به آنجا رسيدم هنوز اردوگاه بوجود نيامده بود و دست را بسوى آسمان بلند نمودم و گفتم خدايا تو شاهد باش من عهد ميكنم كه از امروز ، با زن معاشرت ننمايم مگر بعد از مراجعت از ميدان جنك آن هم هفتهاى يك بار و عهد ميكنم از امروز تا روزى كه در جهان زنده هستم پيوسته از تنبلى بپرهيزم و هيچ روز از تمرين جنگى فروگزارى نكنم و استراحت ننمايم مگر فيما بين دو جنگ آن هم براى مدتى كم و نيز عهد ميكنم كه مسكن اصلى خود را اردوگاه قرار بدهم و به شهر نروم مگر وقتى ضرورت ايجاب نمايد . از آن موقع تا امروز مدت سى سال سپرى گرديده و من تمام اين مدت در صحرا بسر بردهام و قدم به شهر نگذاشتم مگر در موقع ضرورت . در اين مدت سى سال تا آنجا كه ممكن بوده از آميزش با زنهاى خوددارى كردهام . من در بعضى از سنوات ، حتى فصل زمستان را هم در صحرا بسر ميبردم و چند بار اتفاق افتاد كه در بامداد وقتى براى اداى فريضه صبح از خواب برميخاستم ميديدم كه صحرا از برف سفيد شده است و بخاطر دارم كه يك روز صبح ، بعد از اينكه نماز گذاشتم و هوا روشن گرديد و صاحب منصبانم قدم به ( يورث ) من نهادند يك مشت سكه زر از جيب بيرون آوردم و به آنها گفتم اين سكهها متعلق به كسى است كه آيهاى از قرآن را به من نشان بدهد كه در آن از برف صحبت شده باشد . آن روز چون صحرا مستور از برف بود ، صحبتهاى مربوط به برف مناسبت داشت و صاحب منصبان من به يورتهاى خود رفتند و هركس قرآن داشت آن را مقابل خود نهاد تا اينكه آيهاى پيدا كند كه در آن ذكرى از برف بميان آمده باشد . من كه قرآن را از حفظ داشتم ميدانستم كه در كلام خدا اسمى از برف برده نشده است